![]() |
![]() |
|
| میدونی که دوستت دارم |
|
اگر يک روز به آخر زندگي ات مانده باشد چه مي کني ؟ هوم ؟ من لم مي دهم روي کاناپه , يکي از سيگارهاي نفرتي را روشن مي کنم و آن را به همان شکلي که مي خواهم بين انگشتانم مي گيرم هميشه از سيگار متنفر بودم اما ژستش را دوست داشتم .. مي ترسيدم به دهانم مزه کند , اما آخرين روز زندگي که ديگر اهميت ندارد ![]() تمايلي ندارم به خاطر گناهانم توبه کنم .. نه اينکه مغرور باشم .. نه ! , فقط حس مي کنم خيلي لوس مي شود اگر آخرين لحظات عمرم از ترس مجازات دست به دامن خدا شوم که من را ببخشد تمام يادداشت هايم را از بين مي بردم .. همين طور عکس هايي که در آن خوب نيفتاده بودم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 تیر1387ساعت 20:10 توسط داود زارعی |
|
|
خيلي سخته چيزي رو كه تا ديشب بود يادگاريصبح بلند شي وببيني كه ديگه دوستش نداريخيلي سخته كه نباشه هيچ جايي براي آشتيبي وفا شه اون كسي كه جونتوواسش گذاشتيخيلي سخته تو زمستون غم بشينه روي برفامي سوزونه گاهي قلب وزهر تلخ بعضي حرفاخيلي سخته اون كسي كه اومدوكردت ديوونههوساش وقتي تموم شد بگه پيشت نمي مونهخيلي سخته اگه عمر جادوي شعرت تموم شهنكنه چيزي كه ريختي پاي عشق اون حروم شهخيلي سخته اون كسيكه گفت واسه چشمات مي ميرهبره وديگه سراغي ازتوونگات نگيرهخيلي سختهنكنه يه روز ندامت راه تلخ آخرت شهخيلي سخته كه عزيزي يه شب عازم سفرشهتازه فرداي همون روزدوست عاشقش خبر شهخيلي سخته كه دلي روبا نگات دزديده باشيوسط راه اما ازعشق،يه كمي ترسيده باشيخيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگرانيازخودت مي پرسي يعني،ميشه اون بره زماني؟خيلي سخته توي پاييزباغريبي آشنا شياما وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جداشيخيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينهبعد به اون بگي كه چشمات نمي خواد اونو ببينهخيلي سخته كه ببينيش توي يك فصل طلاييكاش مجازات بدي داشت توي قانون بي وفاييخيلي سخته كه ببيني كسي عاشقيش دروغه چقدر از گريه اون شب،چشم تو سرش شلوغهخيلي سخته واسه اون بشكنه يه روز غرورتاون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورتخيلي سخته بودن تو واسه اون بشه عادتديگه بوسيدن دستات واسه اون بشه عبادتخيلي سخته كه دل تو نكنه قصد تلافيتا كه بين دوپرستو نباشه هيچ اختلافيخيلي سخته اونكه ديروز واسش يه رويا بودياز يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بوديخيلي سخته بري يكشب واسه چيدن ستارهولي تا رسيدي اونجا ببيني روزشددوبارهخيلي سخته كه من وتو هميشه باهم بمونيم
انقدعاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 تیر1387ساعت 20:2 توسط داود زارعی |
|
|
دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو ازاون كه عاشقــــت بود بشنو اين التماسرو ــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــ ـــــــ ــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــ ـــــــ ــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــ ـــــــ ــــ ـــــــــــ ـــــــ ــــ ![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 18:46 توسط داود زارعی |
|
|
دوستای گلم سلام در این پست می خوام نامه ی یه پسر بچه ی کوچولو به نام شایان که برای پریسا جونش نوشته رو نشونتون بدم دیگه سرتونو درد نمیارم این شما و این نامه ی عاشقانه ی باحال
عکسو دیدی؟ ..... اگه جالب بود نظر بده |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 18:43 توسط داود زارعی |
|
|
سلام ببخشید که اینقدر دیر آپ کردم اول بزارین یه توضیحی درباره ی این آپ بدم این آپ در مورد خیانت مردان و زنان در عشق هست کاری که این روزا خیلی اتفاق می افته کاری که عواقب زیادی داره مثل خودکشی ، افسردگی ، عدم اطمینان به جنس مخالف و دلسردی از ادامه ی زندگی و... بهتره بدونین که منم یکی از زهر خورده های همین خیانتم رفتم توی سایت google و در مورد خیانت در عشق search کردم خیلی جالب بود همه ی عکسها و مطالب در مورد خیانت زنان در عشق بود حتی یک عکس مرد را هم نکشیده بود که شنبه با یکی از دختراست و یک شنبه با یکی دیگه و تنها هدفشون هوس است و بس حتی توی فیلمها هم همین طور هست مثل فیلم سنتوری
هانیه (گلشیفته فراهانی) همسر علی سنتوری (بهرام رادان) کسی که عاشق علی بود و براش میمرد نشون داد که فقط توی خوشی ها دوسش داشته زن و شوهری که باید با هم بسوزن و بسازن مخصوصا این 2 تا که واسه هم میمردن موقع سختی و کم پولی علی رو ول میکنه و میره با یه مرد دیگه بازم خیانت زن به مرد... نمی دونم این از مظلومیت خانومهاست یا اینکه واقعا زنها بیشتر خیانت می کنند؟؟؟ واسه ی جواب این سوال من یه نظرسنجی میزارم اگه شما هم توی عشق بهتون خیانت شده روی نظر بدهید کلیک کنید و بگین که مردها بیشتر خیانت میکنند یا زنان این نظرسنجی تا وقتی ادامه داره که نظرها به 50 تا برسه و اون موقع وقت نتیجه ی نظرسنجی هست لطفا فقط در نظر بدهید این قسمت، نظر خود را وارد کنید همچنین در نظر بدهید این قسمت فقط جواب این سوال رو بگین و چیزی دیگه ای نزنین منتظر جوابتون هستم تا دیر نشده از حق خود دفاع کنین قربون همتون تا آپ بعدی بای
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 18:41 توسط داود زارعی |
|
|
سلام مطلب زیر نهایت عشق رو میرسونه... خودتون بخونین: ۱۰۰۰ مرتبه ۹۰۰ جمله ی عاشقانه را روی۸۰۰ جای مختلف به۷۰۰ زبان و پیش ۶۰۰ نفر فریاد زدم! ۵۰۰ تای آن رادر۴۰۰ جمله گنجاندم و به ۳۰۰زبان در۲۰۰برگ ترجمه کردم. ۱۰۰تای آن را۹۰روز... روزی۸۰ مرتبه برای تو خواندم! ۷۰ تای آن را آموختم وبیش از۶۰تای آنرا تجربه کردم و ۵۰غروب را از ۴۰سمت به نظاره نشستم. در ماه ۳۰روزه،بیشتر از۲۰روز ۱۰ باراز تو ۹سوال کردم. ۸ سوال من را ۷ مرتبه در۶ روز جواب دادی. با ۵ واسطه ۴ دفعه تو را ۳ جا دعوت کردم... ۲ ساعت خواهــــش کردم تا یک بار گفتی:
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 18:39 توسط داود زارعی |
|
|
از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري . در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر، زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي آسمان خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ... مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 18:36 توسط داود زارعی |
|
|
پاییز است...
بغض آسمان می ترکد... فرشته ها می گریند... کسی چه می داند...
شاید برای تنهایی من یا غریبی تو...
می خوام از تنهایی یه ادم بگم از بیچارگی یه کس بگم گویم از تک تک انسان ها گویم از سخنان یک عاشق دلباخته شکست این دل به هر گونه که به اندیشی چه می شود اگه اون تا اخرش می موند ای عشق ای عشق چی می شود همه اینگونه همدیگرو تنها نمی ذاشتند به یک بهانه ای کوچک رودی در این دل نهادم که هر کس تشنه عشق است بیایدو سیراب شود هر کسی می امد به یک بهانه خاص وقتی که سیراب می شود پا به فرار می ذاشت دوباره که تشنه تر می شود می آمد یکی آمد که خیلی تشنه بود هر چی می نوشید تشنگیش بر طرف نمی شود انقدر در دلم لانه ای باز کرده بود که هیچ گاه نمی خواستم که برود نمی دانم چه شد وقتی که سیراب از عشق شد آن هم پا به فرار گذاشت باز من و ماندم با تنهایی ........
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 18:29 توسط داود زارعی |
|
|
هر وقت خواستی بدونی کسی دوست داره تو چشاش زل بزن تا عشقو تو چشاش ببینی...اگه نگات کرد عاشقته...اگه خجالت کشید برات میمیره...اگه سرشو انداخت پائین و یه لحظه رفت تو فکر بدون که بدون تو میمیره.......میدونم الان رفتی تو فکر زندگی اجبار است...مرگ انتظار است...عشق یک بار است...فکر تو تکرار است...جدائی دشوار است...کاش گناهی کنم که مجازاتش تبعید به قلب تو باشد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 18:28 توسط داود زارعی |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 18:26 توسط داود زارعی |
|
|||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 18:58 توسط داود زارعی |
|
|
do not go after the past
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 18:54 توسط داود زارعی |
|
|
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او رابرداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 18:52 توسط داود زارعی |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 18:44 توسط داود زارعی |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 18:44 توسط داود زارعی |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 18:43 توسط داود زارعی |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 18:43 توسط داود زارعی |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 18:42 توسط داود زارعی |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 18:42 توسط داود زارعی |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 18:41 توسط داود زارعی |
|
|
غضنفر به رفيقش ميگه : مي خوام دختر شاه رو بگيرم ! رفيقش ميگه : چرت نگو ! مگه كشكيه ؟! غضنفر ميگه : بابا من كه راضيم ، ننم هم كه راضيه ، فقط مونده شاه و دخترش !
« تعويض اسم » شخصي شاكي ميره ثبتاحوال ، ميگه : آقا اين اسم من خيلي ضايع است ، بايد حتماً عوضش كنم . كارمند ازش مي پرسه ، مگه اسمتون چيه ؟ ميگه : اصغرِ اَن چهره ! كارمند ميگه : آره خوب حق داريد ، بايد حتماً عوضش كنيد . حالا چه اسمي مي خوايد بگذاريد ؟ ميگه : اكبرِ اَن چهره ! « مخفف USA » از غضنفر مي پرسند : مي دوني USA مخفف چيه ؟ ميگه : يومالله سيزده آبان ! « مسابقة دوميداني » غضنفر رفته بود تماشاي مسابقة دوميداني . وسط مسابقه از بغل دستيش مي پرسه : ببخشيد ، اينا واسه چي دارن ميدون ؟! يارو ميگه : براي اينكه به نفر اول جايزه ميدن . غضنفر كمي فكر مي كنه ، مي پرسه : پس بقيشون واسه چي دارن ميدون ؟! « آسانسور » غضنفر سوار آسانسور ميشه ، مي بينه نوشته : ظرفيت 12 نفر . باخودش ميگه : عجب بدبختيهها ! حالا 11 نفر ديگه از كجا بيارم ؟! « جام جهاني » از غضنفر مي پرسن : به نظر شما اگه آمريكا افغانستان و عربستان رو بگيره ، به كره و چين هم حمله كُنه تكليف ايران چي ميشه ؟ غضنفر ميگه : چي ميشه نداره كه ، ايران ميره جام جهاني ! « تعداد بچه (1) » از غضنفر مي پرسن : چند تا بچه داري ؟ 4 تا از انگشتاشو نشون ميده ، ميگه : 3 تا ! مردم تعجب ميكنن ، ميگن : بابا اينا كه 4 تاست ؟ غضنفر انگشت كوچيكشو نشون ميده ، ميگه : اين بچة همسايمونه ، ولي هميشه خونة ماست ! « تعداد بچه (2) » از غضنفر ميپرسن چندتا بچه داري ؟ انگشت كوچيكشو نشون ميده ، ميگه : هفت تا ! مردم تعجب ميكنن ، ميگن : بابا اين كه فقط يكيه ! ميگه : آخه دادم mp3ش كردن ! « شكنجة روحي » مي خواستن غضنفر رو شكنجه روحي بدن ، مي فرستنش تو يك اتاق گرد ، ميگن برو يك گوشه بشين ! « ساندويچ فروشي » غضنفر بعد از بيست سال از آمريكا برمي گرده ايران و يك ساندويچ فروشي ميزنه . يارو مياد ميگه : قربون دستت ، يك ساندويچ سوسيس بده . غضنفر كه هنوز خوب از حال و هواي غرب درنيومده بود ، مي پرسه : ''تو گو'' بدم ؟ يارو شاكي ميشه ، ميگه : نه مرتيكه ، تو نون بده ! « دهقان فداكار و حسين فهميده » غضنفر تو يك شب برف و بوراني داشته از سر زمين برمي گشته خونه ، يهو مي بينه يكجا كوه ريزش كرده ، يك قطار هم داره ازون دور مياد ! خلاصه جنگي لباساشو درمياره و آتيش ميزنه ، ميره اون جلو واميسته . رانندة قطاره هم كه آتيشو مي بينه ميزنه رو ترمز و قطار واميسته . همچين كه قطار واستاد ، غضنفر يك نارنجك درمياره ، ميندازه زير قطار ، چهل پنجاه نفر آدم لت و پار ميشن ! خلاصه غضنفر رو ميگيرن ميبيرن بازجويي ، اونجا بازرس بهش ميتوپه كه : مرتيكة خر ! نه به اون لباس آتيش زدنت ، نه به اون نارنجك انداختنت ! آخه تو چه مرگت بود ؟! غضنفر ميزنه زير گريه ، ميگه : جناب سروان به خدا من از بچگي اين دهقان فداكار و حسين فهميده رو قاطي مي كردم ! « معما » به غضنفر ميگن يه معما بگو . ميگه : اون چيه كه درازه ، زرده ، موزه ؟! « مسابقة بيست سوالي (1) » غضنفر ميره مسابقه بيست سوالي ، رفقاش از پشت صحنه بهش ميرسونن كه : جواب برج ايفله ، فقط تو زود نگو كه ضايع شه . خلاصه مسابقه شروع ميشه ، غضنفر ميپرسه : تو جيب جا ميگيره ؟ ميگن : نه . غضنفر ميگه : ...ها ! پس حتماٌ برج ايفله ! « مسابقة بيست سوالي (2) » غضنفر ميره مسابقه بيست سوالي . رفقاش از پشت صحنه بهش ميرسونن كه جواب خياره ، فقط تو زود نگو كه ضايع شه . خلاصه مسابقه شروع ميشه ، غضنفر ميپرسه : تو جيب جا ميگيره ؟ ميگن : نه . غضنفر ميگه : بابا اين عجب خيار گنده ايه ! « سرقت ماشين » ماشين غضنفر رو تو روز روشن ، جلو چشماش ميدزدن . رفيقاش ميدون دنبال ماشينه و داد ميزنن : آاااي دزد ! بگيرينش ! يهو غضنفر داد ميزنه : هيچ خودتونو ناراحت نكنيد . هيچ غلطي نميتونه بكنه ! رفيقاش واميستن ، ميپرسن : چرا ؟ غضنفر ميگه : من شمارشو برداشتم ! « كيك هفتاد طبقه » غضنفر ميره قنادي ، ميگه : ببخشيد كيك هفتاد طبقه داريد ؟! قناد ميگه : نخير نداريم . فردا دوباره غضنفر مياد ، ميپرسه : شرمنده ، كيك هفتاد طبقه داريد ؟ باز قناد ميگه : نخير نداريم . خلاصه يك هفته تمام هر روز كار غضنفر اين بود كه بياد سراغ كيك هفتاد طبقه بگيره و قناد هم هرروز جواب ميداده كه نداريم . آخر هفته قناده با خودش ميگه : اين بابا كه مشتريه ، بذار يك كيك هفتاد طبقه براش بپزيم ، يك پول خوبي هم شب جمعهاي بزنيم به جيب . خلاصه بدبخت قناد تمام پنج شنبه و جمعه رو ميذاره يك كيك خوشگل هفتاد طبقه رديف ميكنه . شنبه اول صبح غضنفر مياد ، ميپرسه : ببخشيد ، كيك هفتاد طبقه داريد ؟! قناد با لبخند بر لب ميگه : بعله كه داريم ، خوبشم داريم ! غضنفر ميگه : قربون دستت ، 500 گرم از طبقة بيست چهارمش به ما بده ! « سقوط هواپيما » يه هواپيما تو قبرستون سقوط ميكنه ، فردا راديو ميگه : شب گذشته يك فروند هواپيماي توپولوف در حومة شهر سقوط كرده و تا اين لحظه 34513 جسد كشف شده ! عمليات براي يافتن اجساد بقيه قربانيان همچنان ادامه دارد ! « بنفش » از غضنفر ميپرسن بنفش چه رنگيه ؟ ميگه : قرمز ديدي ؟! آبيش ! « حيوون ، حيوونه » غضنفر ميره خواستگاري . اسم دختر پروانه بود ولي غضنفر قاطي كرده بود ، يك بند بهش ميگفته آهو خانوم ! خلاصه وقتي دختر مياد چايي تعارف كنه ، غضنفر ميگه : دست شما درد نكنه آهو خانوم ! دختر شاكي ميشه ، ميگه : بابا اسم من پروانهست نه آهو . غضنفر ميگه : اي بابا فرقي نداره . حيوون حيوونه ديگه ! « مهمترين بابا » سه تا پسر با هم كل گذاشته بودند ، اولي ميگه : باباي من مهمترين آدم مملكته . دوتاي ديگه ميپرسن : مگه بابات چيكارس ؟ ميگه : باباي من رئيس جمهوره . هر قانوني كه بخواد گذاشته بشه رو بايد اول باباي من امضاء كنه . دومي ميگه : برو بابا حال نداري . باباي من عمري پوز باباي تورو ميزنه ! اوليه ميگه : مگه بابات چيكارس ؟ پسره ميگه : باباي من نماينده مجلسه . تا باباي من راي نده ، عمري قانوناي باباي تو تصويب بشن . سومي برميگرده ميگه : باباهاي شما جلوي باباي من هيچي نيستن ! اون دو تا ميپرسن : مگه بابات چيكارس ؟ پسره ميگه : باباي من پاسبونه . جلوي خيابون واميسته ، پونصد تومن ميگيره ، ميشاشه به قانون باباهاي هردوتون ! « حكومت نظامي » حكومت نظامي بود ، سروانه به غضنفر ميگه كه تو اينجا كشيك بده ، از هفت شب به بعد هر كسي رو تو خيابون ديدي در جا بزنش . حرفش كه تموم ميشه ، تا مياد بره سوار ماشينش بشه ، ميبينه صداي گلوله اومد . برميگرده ميبينه غضنفر زده يك بدبختي رو كشته ! داد ميزنه : احمق ! الان كه تازه ساعت پنج بعد از ظهره ! غضنفر ميگه : قربان اين يه آدرسي پرسيد كه ، عمراً تا ساعت نه شب هم پيداش نميكرد ! « قطار » غضنفر و دوستاش رفته بودن ايستگاه راهآهن . تا ميرسن ، يهو قطار حركت ميكنه . اينا هم ميدون دنبال قطار . حالا ندو كي بدو ! خلاصه بعد از هزار بدبختي ، يكيشون ميرسه به قطار و ميپره بالا و دستشو دراز ميكنه دومي رو هم سوار ميكنه ، ولي سومي بندة خدا هرچي ميدوه نميرسه . خلاصه خسته و كوفته برميگرده تو ايستگاه ، يك بابايي بهش ميگه : آقا جان چرا اينقدر خودتونو خسته كرديد ؟ قطار بعدي نيم ساعت ديگه حركت ميكنه ، واميستاديد با اون ميرفتيد . غضنفر نفس زنان ميگه : منم نميدونم ! والله من فقط قرار بود برم ، اون دوتا رفيقام اومده بودن بدرقم ! « دو دو تا » غضنفر از شاگردش ميپرسه : دو دو تا چند تا ميشه ؟ شاگرد ميگه : شونزده تا ! غضنفر شاكي ميشه ، ميگه : دو دو تا ميشه چهارتا ، ديگه اگه خيلي بشه ، ميشه هشت تا ! « قرض سگ » يك بابايي داشته از سر كار برميگشته خونه ، يهو ميبينه يك جمع عظيمي دارن تشييع جنازه ميكنند ، منتها يه جور عجيب غريبي . اول صف يك سري ملت دارن دو تا تابوت رو ميبرن ، بعد يك يارو مَرده با سگش راه ميره ، بعد ازون هم يك صف 500 متري ملت دارن دنبالشون ميرن . يارو كَف ميكنه ، ميره پيش جناب سگ دار ، ميگه : تسليت عرض ميكنم قربان ، خيلي شرمندم . ميشه بگيد جريان چيه ؟ يارو ميگه : والله تابوت جلوييه خانممه ، پشتيش هم مادر خانومم ، هردوشون رو ديشب اين سگم پاره پاره كرد ! مَرده ناراحت ميشه ، همينجور شروع ميكنه پشت سر يارو راه رفتن ، بعد از يك مدت برميگرده ميگه : ببخشيد من خيلي براتون متاسفم ، ميدونم الانم وقت پرسيدن اينجور سوالا نيست ، ولي ممكنه من يك شب سگ شما رو قرض بگيرم ؟! مَرده يك نگاهي بهش ميكنه ، اشاره ميكنه به 500 متر جمعيت پشت سر ، ميگه : برو ته صف ! « ميلة اتوبوس » غضنفر سرش ميخوره به ميلة وسط اتوبوس ، جا به جا ولو ميشه كف اتوبوس . بعد از چند لحظه ، چشماشو باز ميكنه ميبينه ملتي كه واستادن بالا سرش ميله رو گرفتند . ميگه : ولش كنين ببينم چي ميگه ! « سقوط » غضنفر از طبقه صدم يه ساختمون ميپره پايين . به طبقه پنجاهم كه ميرسه ميگه : خب الحمدالله تا اينجاش كه بخير گذشت ! « بچة دوقلو » زنِ غضنفر دو قلو ميزاد ، غضنفر ميره صورت حساب بيمارستان رو حساب كنه ، به يارو ميگه : حاج آقا ارزون حساب كن هردوشو ببرم ! « هزيون » زن غضنفر آپانديسش رو عمل كرده بود . بعد از عمل شوهرش مياد ملاقاتش . منتها زنه هنوز خوب بهوش نيومده بوده و داشته زير لب هزيون ميگفته : احمق ... بيشعور ... عوضي ! يك دكتري داشته از اتاق رد ميشده ، ميگه : خوب به سلامتي مثل اينكه خانمتون به هوش اومده و داره باهاتون حرف ميزنه ! « معماي عجيب » به غضنفر ميگن يك معما بگو . ميگه اون چيه كه زمستونا خونه رو گرم ميكنه تابستونا بالاي درختو ؟! يارو هرچي فكر ميكنه جوابشو پيدا نميكنه . ميگه : نميدونم ، حالا بگو چيه ؟ غضنفر ميگه : بخاري ! يارو كَف ميكنه ، ميگه : باباجان بخاري زمستونا خونه رو گرم ميكنه ولي تابستونا چه جوري بالاي درختو گرم ميكنه ؟ غضنفر ميگه : بخاري خودمه دوست دارم بذارمش بالاي درخت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 23:26 توسط داود زارعی |
|
|
- هميشه نسبت به هم مؤدب باشيد، اين کار بسيار آسان است و در کيفيّت روابطتان تفاوت چشمگيري ايجاد ميکند.
2- زماني که براي نخستين بار همسرتان را ديديد و عاشقش شديد را به ياد بياوريد و نامه عاشقانهاي برايش بنويسيد و طي آن جزئيات آن خاطره را برايش بازسازي نماييد. 3- داخل اتومبيل همسرتان يادداشتي بگذاريد که روي آن نوشته شده : «عشق توست که چرخهاي دنيا را ميچرخاند». 4- وقتي در هواي سرد با هم قدم ميزنيد کتتان را درآورده و بر روي شانههايش بيندازيد. 5- به او بگوييد با تمام افرادي که تاکنون ديدهايد تفاوت چشمگيري دارد. اين موضوع در روابطتان تحوّل شگفتانگيزي به وجود خواهد آورد. (يک زن خوب، الهامبخش مرد است. يک زن فوقالعاده، نظر مرد را جلب ميکند، يک زن زيبا، مرد را شيفته خود ميکند. يک زن دلسوز، قلب مرد را ميربايد...) 6- به پاس قدرداني از زحماتش، دستش را ببوسيد. 7- فکر کنيد که ديگر محبوبتان را نخواهيد ديد و پس از آن نامه عاشقانه بلندبالايي برايش بنويسيد و به او بگوييد او و عشقش براي شما چه معنا و جايگاهي دارد. 8- در کمد لباسهايش عطر بپاشيد. 9- اگر دلتان ميخواهد احساساتي برخورد کند، شما نيز با او احساساتيتر باشيد. 10- زمان، دلهاي شکسته را درمان ميکند! 11- به نقطه ضعفهاي همسرتان پي ببريد و زماني که بين شما مشکلي پيش ميآيد، انگشت روي آنها نگذاريد. 12- دفترچهاي از حوادث جالبي که برايتان رخ داده است درست کنيد و زماني که او نياز به کمي تجديد روحيه و تفريح دارد آن را در اختيارش بگذاريد. 13- همين امشب به هنگام صرف شام در دهان همسرتان لقمه بگذاريد. 14- با او مانند يک انسان رفتار کنيد نه يک شيء. 15- با او به عنوان مهمترين شخصيّت دنيا برخورد کنيد. (در صورتي که با افرادي که دوستشان داريد همدردي کنيد، آنها بيشتر مجذوب شما ميشوند). 16- براي حفظ سلامتياش از هيچکاري دريغ نکنيد. 17- وقتي روز بدي را پشت سر گذاشتهايد سرتان را روي شانههاي او بگذاريد و يک دل سير گريه کنيد. 18- با همديگر از فرزندانتان مراقبت کنيد. 19- هرگاه ميخواهد از خانه خارج شود تا جلوي در خانه دنبالش رفته و او را بدرقه کنيد. 20- هرگاه يک مشاجره لفظي بين شما پيش آمد زود همه چيز را فراموش کنيد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 23:10 توسط داود زارعی |
|
|
ديروز با يک دسته گل امده بود به ديدنم با يک نگاه مهربون همون نگاهي که سالها ارزو شو داشتم و از من دريغ مي کيرد گريه کرد و گفت دلش برام تنگ شده ولي من فقط نگاهش کردم .. وقتي رفت سنگ قبرم از اشکش خيس شده بود
---------------------- زندگي اجبار است ... مرگ انتظار است ... عشق يک بار است ... فكر تو تكرار است ... جدايي دشوار است ---------------------- وقتي که من عاشق شدم .... شيطان به نامم سجده کرد ..... ادم زميني تر شد و عالم به ادم سجده کرد ............... من بودم و چشمان تو .... نه آتشي و نه گلي ..... چيزي نميدانم از اين ديوانگي و عاشقي --------------------------- از خدا پرسيدم چي دوست داري ؟ گفت : سخاوت . ديوانه گفت: حماقت . غم گفت: ملامت . کوه گفت: صلابت . معشوق گفت : نگاهت . فداي تو که گفتي : رفاقت -------------------------- خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد اون بگه که هرگز نميخواد تو رو ببينه --------------------------- قلبم رو شكستي ولي من بيشتر از قبل دوستت دارم ميدوني چرا ؟؟؟ چون حالا هر تيكه از قلبم تورو جداگونه دوست داره |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 23:6 توسط داود زارعی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 0:30 توسط داود زارعی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 0:29 توسط داود زارعی |
|
|
عزيزان اين ايديه منه كسي كاري داشت بهم پي ام بده
KING_OFBLACK67
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 16:21 توسط داود زارعی |
|
|
در دل بی تاب و تبم عشق تو بود در همه شعر شبم عشق تو بود
در همه ستاره های قلب من در همه فكر من یاد تو بود در همه جا در همه جای دلم در همه فكر غمم یاد تو بود بی تو من غمی ندارم در همه غم های عالم یاد تو بود آن شبی كه آمدی در ذهن من در همه جا در همه جای دلم یاد تو بود آن شبم عشق شد در قلبم فزون عشق هایم همه در یاد تو بود كاشكی می دونستی كه بی تو من آهی ندارم دار و ندارم همه در عشق تو بود ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 اسفند1386ساعت 0:1 توسط داود زارعی |
|
|
در کنار رودخانه ای لا به لای تخته سنگها خرچنگی تنها زندگی می کرد،
خرچنگ هر روز از زیر سنگ بیرون می آمد، تا شب تصویر خود را در آب نگاه می کرد، و غروب بدن خسته و سنگینش را روی سنگهای کنار رودخانه می کشید تا به زیر تخته سنگ همیشگی اش برسد. روزهای سرد و گرم، روزهای آفتابی و بارانی، همه گذشتن تا صبحی معمولی خرچنگ از زیر تخته سنگش بیرون آمد، ناگه نگاه غم زده اش به ماهی قرمز کوچولویی افتاد، بدونه اینکه سنگینی لاکش را احساس کند خود را به کنار آب رساند ماهی مهربون به خاطر عشق یا ترحم، هر چه بود نگاه خرچنگ را دنبال کرد، ماهی از روی نیاز خود را کمی جلوتر کشید، خرچنگ هم به استقبالش آمد، تب عشق را حس می کرد،به وجد آمده بود، عمری در حسرت به آغوش کشیدن بود، با چنگالهایش ماهی را گرفت، عقده های یک عمر تنهایی را بر تن ضعیف ماهی می فشرد، زیباترین احساس دنیا را داشت، ماهی را فشرد فشرد تا ماهی بیچاره مرد !!! آنشب خرچنگ به زیر سنگ نرفت، دلش نمی آمد جسم بی جان ماهی کوچولو را تنها بگذارد، صبح فرا رسید خرچنگ هم تکه سنگی شده بود مانند بقیه سنگهای کنار رودخانه. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 اسفند1386ساعت 23:58 توسط داود زارعی |
|
دیگر ،در قلب من ،نه شور نه احساس |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 13:53 توسط داود زارعی |
|
|
اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد، دل مي گفت مقدسه عشق اون برام بسه ،از نگاش نفهميدم كه دروغه وهوسه، غصه خوردن نداره ،گريه كردن نداره، به يه قلب بي وفا دل سپردن نداره، آخر قصه چي شد، قلب اون مال كي شد اون كه از من پر گرفت چي مي خواستيم وچي شد، اوني كه مال تو بود اگه لايق تو بود تورو تنها نمي ذاشت، با خودت جا نمي ذاشت... اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد
********************************* صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته ********************************* شب را دوست دارام بخاطر سكوتش سكوت را دوست دارم بخاطر آرامشش آرامش را دوست دارم بخاطر بودنش در تنهايي تنهايي را دوست دارم بخاطر بودنش در عشق و عشق را دوست دارم بخاطر دوست داشتنش ********************************* گفت بنويس گفتم با چه بنويسم قلم ندارم گفت با استخوانت بنويس گفتم مركب ندارم با چه بنويسم گفت با خونت بنويس گفتم ورق ندارم بر روي چه بنويسم گفت بر روي قلبت بنويس گفتم چه بنويسم گفت بنويس دوست دارم ********************************* کاش مي ديدم چيست آنچه از کلام تو تا عمق وجودم جاريست! صداي قلب تو را ،پشت آن حصار بلند هميشه مي شنوم من در آن لحظه که صداي موسيقي احساس تو را مي شنوم برگ خشکيده ي ايمان را در پنجه باد رقص شيطاني خواهش را در آتش سبز! نور پنهاني بخشش را در چشمه ي مهر مي بينم..... کاش مي گفتي چيست آنچه از کلام تو ، تا عمق وجودم جاريست ********************************* وقتي که گريه کرديم گفتن بچه است................. وقتي که خنديديم گفتن ديونه است.................. وقتي که جدي بوديم گفتن مغروره............................. وقتي که شوخي کرديم گفتن سنگين باش............................. وقتي که حرف زديم گفتن پر حرفه................................................... وقتي که ساکت شديم گفتن عاشقه................................................... حالا ام که عاشقيم مي گن گناه ********************************* سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفتی زبر باران باید رفت رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده ********************************* ديدی غزلی سرود؟ ********************************* فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 13:44 توسط داود زارعی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
داود زارعی هستم 20از بندرعباس شهر مشکی پوشان امیدوارم که از این وبلاگ خوشتون اومده باشه
|
| پیوندها |
|
سعید جونم میثم عزیزم عزیزه دوستم |
|
RSS
|